على اكبر دهخدا

658

امثال و حكم ( فارسى )

چون بود خوش از مشك جدا گشت و زر از سنگ * بيقدر شود مشك و شود سنگ مزور . ناصر خسرو . نظير : چوب صندل بو ندارد هيزم است . چون بيك شهر دو كدخداى * بود بوم ايشان نماند بپاى ( بديدم چو يكدل دو انديشه كرد * ز هر دو برآورد ناگاه گرد چنان . . . ) فردوسى . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود . چون بيكى پاره‌پوست ملك توانى گرفت * غبن بود در دكان كوره و دم داشتن . خاقانى . نظير : كاوه كه داند زدن بر سر ضحاك پتك * كى شودش پاىبند كوره و سندان و دم . خاقانى . رجوع به : همت بلنددار . . . ، شود . چون پاى ديوار كندى مأيست . در اوراق سعدى چنين پند نيست * كه چون پاى ديوار كندى بأيست . سعدى . يكى بر سر شاخ بن مىبريد * خداوند بستان نظر كرد و ديد بگفتا گر اين مرد بد مىكند * نه با من كه با نفس خود مىكند . سعدى . چون پرده ز روى كارها بردارند * معلوم شود كه درچه كاريم همه . رجوع به : اگر بهر گناهى بگيرند . . . ، شود . چون پست بودت قامت دانش * چون سرو چه سود مر ترا بالا . ناصر خسرو . رجوع به : اسب تازى اگر . . . ، شود . چون پلنگى شكار خواهد كرد * قامت خويشتن نزار كند ( چشم زخمى كه بود هست يقين * كه دلالت بر اقتدار كند . . . ناف آهو از آن سبب بوياست ( كذا ) * كه طرب دردمند زار كند پيش دانا زمان شدت دى * قصهء راحت بهار كند . ) عمادى شهريارى . چون پير شدى حافظ از ميكده بيرون رو * رندى و هوسناكى در عهد شباب اولى . حافظ . رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود . چو پير شدى ز كودكى دست بدار * بازى و ظرافت بجوانان بگذار . سعدى . رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود . چون پيمبر نه‌اى ز امت باش * ( مرد همت نه مرد نهمت باش . . . ) سنائى . چون تن‌پوشيده گشت اندوه برهنگى مبر كه بسيار برهنگان ديدم پس از پوشيده شدن تن ، و پوشيدگان پيش از برهنه شدن كه نماندند . مرزبان‌نامه . چون تن درستى تيمار بيمار دارد پزشك ناخوانده آيد . تمثل :